کشفهای باستانشناسی همواره دروازهای به گذشتههای دور و تمدنهای فراموششده گشودهاند؛ اما در میان این یافتههای هیجانانگیز، گاهی نمونههایی ظاهر شدهاند که نهتنها حقیقت را روشن نکردهاند، بلکه با فریب و جعل، مسیر علم را منحرف کردهاند. در این گزارش، سه نمونه مشهور از کشفیات جعلی باستانشناسی بررسی میشود که سالها جامعه علمی و رسانهها را تحت تأثیر قرار دادند، اما در نهایت پرده از واقعیت برداشته شد.
انسان پیلتداون؛ فریب بزرگ قرن بیستم
در سال ۱۹۱۲، چارلز داوسون، باستانشناس آماتور بریتانیایی، ادعا کرد بقایای جمجمهای را در منطقه پیلتداون انگلستان یافته که میتواند حلقه گمشده میان انسان و میمون باشد. این کشف با نام «ایوآنتروپوس داوسونی» یا همان انسان پیلتداون، به سرعت در محافل علمی و رسانهای جهانی مطرح شد و بسیاری آن را نقطه عطفی در شناخت منشأ انسان دانستند.

اما در سال ۱۹۵۳، بررسیهای دقیق علمی نشان داد که این جمجمه ترکیبی ساختگی از بقایای یک انسان قرون وسطایی، فک اورانگوتان و دندانهای شامپانزه بوده است. این فریب علمی نهتنها اعتبار داوسون را زیر سؤال برد، بلکه نشان داد که تعصبات نژادی و ملیگرایانه در آن زمان چگونه میتوانستند مسیر علم را منحرف کنند. بسیاری از دانشمندان آن دوره، به دلیل تمایل به اثبات منشأ اروپایی انسان، از نقد علمی این کشف چشمپوشی کرده بودند.
جعل در دوره پارینهسنگی ژاپن؛ ابزارهایی که از خاک بیرون نیامدند
برای سالها، تصور میشد که ژاپن در دوره پارینهسنگی سکونتگاه انسان نبوده است. اما در دهههای پایانی قرن بیستم، شینئیچی فوجیمورا، باستانشناس آماتور ژاپنی، ادعا کرد ابزارهای سنگی بسیار قدیمی را در محوطههای باستانی کشف کرده که قدمت آنها به بیش از ۴۰ هزار سال میرسد.
این کشفیات، اعتبار زیادی برای فوجیمورا به همراه داشت تا اینکه در سال ۲۰۰۰، خبرنگاران روزنامه «ماینیچی شیمبون» با نصب دوربینهای مخفی، او را در حال دفن کردن ابزارهای سنگی پیش از آغاز حفاریها مشاهده کردند. اعتراف فوجیمورا به جعل، جامعه علمی ژاپن را شوکه کرد و نشان داد که فشار برای کشفهای بزرگ میتواند حتی محققان معتبر را به سمت فریبکاری سوق دهد.
نقشه وینلند؛ سندی که تاریخ را بازنویسی نکرد
در سال ۱۹۵۷، نقشهای به نام «وینلند» توسط یک فروشنده عتیقه به دانشگاه ییل ارائه شد. این نقشه ادعا میکرد که نورسها (وایکینگها) پیش از کریستف کلمب به قاره آمریکا رسیدهاند. نقشه، گرینلند را بهدرستی بهصورت جزیره نشان میداد، اما نروژ را بهطرز نادرستی ترسیم کرده بود؛ نکتهای که تردیدهایی درباره اصالت آن ایجاد کرد.
در دهه ۱۹۹۰، آزمایشهای رادیوکربن نشان داد که کاغذ نقشه متعلق به قرن پانزدهم است، اما بررسیهای شیمیایی در سال ۲۰۱۸ اثبات کرد که جوهر استفادهشده در نقشه مدرن بوده و متعلق به قرن بیستم است. این تحلیلها نشان دادند که نقشهکش از پوستۀ قدیمی برای خلق سندی جعلی استفاده کرده است؛ سندی که سالها بهعنوان مدرک تاریخی مطرح بود.
درسهایی از جعلهای باستانشناسی
این سه نمونه نشان میدهند که در دنیای باستانشناسی، هیجان کشفهای بزرگ گاهی میتواند جای حقیقتجویی را بگیرد. نبود مدارک کافی، تعصبات فرهنگی و فشارهای رسانهای از جمله عواملی هستند که زمینهساز پذیرش یافتههای جعلی میشوند. آنچه در برابر این فریبها میتواند ایستادگی کند، پژوهش میانرشتهای، نقد علمی مستمر و بیطرفی در تحلیل دادههاست.
در نهایت، این داستانها یادآور میشوند که علم، هرچند گاه فریب میخورد، اما در مسیر خود به سوی حقیقت، توانایی اصلاح و پالایش را دارد.